یکشنبه 17شهریور92
با سلام و درود و یه عالمه بوس خدمت دوستان خودم . ما یه عالمه خاطرات داریم که نوشته نشده پس مجبوریم اول هر پست بگیم... جمعه یه هفته قبل البته چهارشنبه ش(آدرس رو حال می کنید )مامان حاجی و باباحاجی از شمال به خاطر چکاب مامان حاجی اومده بودند تهران. من و دختر عسل هم مستقیم از اداره رفتیم خونه دایی ایرج. آویسا رو گذاشتم اونجا و رفتم فیزیوترایی و برگشتم. شام اونجا بودیم. کلی خوش گذشت در کنار خانواده. بابا رضا هم تقریباً که نه کاملاً سر شام اومد. تو مدتی هم که اونجا بودیم آویسا ...









